تبليغاتX
دل واژه


چهل روز گذشت



+ نوشته شده توسط سایه در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:20 |

چه خوب است

وقتی که صبح زود،

تنها از خواب بلند شوی

و مجبور نباشی به دیگران بگویی،

که دوستشان داری،

وقتی که دیگر

آنها را دوست نداری!

ریچارد براتیگان

+ نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:24 |

چه بگوییم به باد؟
وقتی خود می‌وزیم بی‌ یاد...

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 14:47 |

 

بیچاره دلم که هیچ نمی گوید!

 

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 14:40 |

 «به آرامی آغاز به مردن می‌کنی»

اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

 

«به آرامی آغاز به مردن می‌کنی»

 زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

«به آرامی آغاز به مردن می‌کنی»

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روز مرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو «به آرامی آغاز به مردن می‌کنی»

اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارد

 

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند دوری کنی...

 

تو «به آرامی آغاز به مردن می‌کنی»

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی،

آنرا عوض کنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زنگی‌ات

برای مصلحت اندیشی بروی...

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 11:38 |

 

هرآنچه مرا نمی‌کشد مرا قوی‌تر می‌سازد

 

 

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 10:32 |

محکومم به خسته نشدن!

تمام گذشته‌ام جمع شده است در جمع شد‌گی آب بارانِ دیشب، در گودال ...

محکومم به ادامه دادن ...

موسیقی ملایمی که در گوشم زیبا فریاد می‌زند ...

محکومم به راضی بودن ...

سرم را سپرده‌ام به باد ... همان سری که درد نمی‌کرد را ...

محکومم به سکوت.

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 18:1 |

كسي نيست

اما مثل هميشه

خدا در همین نزدیکی است

+ نوشته شده توسط سایه در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 18:29 |

چِ مهمانانِ بي‌ دردسري هستند مردگان!

نَ بِ دستي ظرفي را چرك مي‌كنند

نَ بِ حرفي، دلي را آزرده

تنها بِ شمعي قانعند، وَ اندكي سكوت...

+ نوشته شده توسط سایه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 15:28 |

نه جرات رفتن

نه حال ماندن

سردرگم در ميانه راه

بي هيچ دليلي براي ادامه يا پايان

+ نوشته شده توسط سایه در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 19:19 |