چهل روز گذشت
|
|
چه خوب است
وقتی که صبح زود،
تنها از خواب بلند شوی
و مجبور نباشی به دیگران بگویی،
که دوستشان داری،
وقتی که دیگر
آنها را دوست نداری!
ریچارد براتیگان
چه بگوییم به باد؟
وقتی خود میوزیم بی یاد...
اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
«به آرامی آغاز به مردن میکنی»
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
«به آرامی آغاز به مردن میکنی»
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو «به آرامی آغاز به مردن میکنی»
اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارد
و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی...
تو «به آرامی آغاز به مردن میکنی»
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی،
آنرا عوض کنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زنگیات
برای مصلحت اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
پابلو نرودا
هرآنچه مرا نمیکشد مرا قویتر میسازد
محکومم به خسته نشدن!
تمام گذشتهام جمع شده است در جمع شدگی آب بارانِ دیشب، در گودال ...
محکومم به ادامه دادن ...
موسیقی ملایمی که در گوشم زیبا فریاد میزند ...
محکومم به راضی بودن ...
سرم را سپردهام به باد ... همان سری که درد نمیکرد را ...
محکومم به سکوت.
كسي نيست
اما مثل هميشه
خدا در همین نزدیکی است
چِ مهمانانِ بي دردسري هستند مردگان!
نَ بِ دستي ظرفي را چرك ميكنند
نَ بِ حرفي، دلي را آزرده
تنها بِ شمعي قانعند، وَ اندكي سكوت...
نه جرات رفتن
نه حال ماندن
سردرگم در ميانه راه
بي هيچ دليلي براي ادامه يا پايان

