تبليغاتX
دل واژه

آدمک، نه آدمی

هيچوقت به اين اندازه فكر نمي‌كردم كه آدم‌‌ها توانايي تغييرات سريع رو داشته باشند ولي امروز مطمئن شدم.

از اينكه بعضي از كساني كه اطرافم هستند آدم‌هاي ظاهربين و دورويي هستند اذيت مي‌شوم و هر روز اين ترس توي وجودم زيادتر مي‌شود كه يعني ممكن من‌ هم مثل اونها بشم و حس نكنم؟!!

خيلي سخته كه بتوني بين اين آدم‌ها يك دوست براي خودت انتخاب كني. دوستي كه هميشه باهات باشه. دوستي كه واقعا دوست باشه.

اينكه آدم‌هاي اطرافم رو مي‌شناسم خوشحالم ولي اينكه هر روز به خاطر شناختي كه بهشون پيدا مي‌كنم ازشون دور مي‌شم احساس تنهايي مي‌كنم.

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 13:6 |
چراغ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می كشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت

+ نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 18:36 |
آزادانه

اگر کسی را دوست داری رهایش کن

 

اگر برگشت برای توست

 

 اگر برنگشت از اول هم برای تو نبوده است

 

شکسپیر

+ نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 12:45 |
گذر ثانیه ها

ثانيه يعنى «پتك»

من اين را چه مى دانستم!

صداها در خيابان

صداها در اينجا 

نيستى ببينى چه آزار می دهد

من اين «نمى دانم» را چه مى دانستم؟

ثانيه ها بى تو بر اين جا فرو مى شكند

و بى تو اين گونه من شده ام   

گوش مى دهم...

صداى ماشين ها در سرم راه مى رود

صداى پا مى آيد اما نگاه مى كنم تو نيستى

اين پتك ها چه سنگين

كاش مى دانستم اين شهرِ پر از خيابان چه كارى دستِ من مي دهد

صداى ماشين ها در سرم

كاش مى توانستم اين روزِ قبل از تعطيلات را دور بيندازم

صداى پا مى آيد

كاش مى دانستم اين ساعت،                                                                                                چگونه خاموش كنم صداى پتك هر ثانيه را

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:53 |
تا بی نهایت

از هم دوریم

 

خیلی دور

 

+ نوشته شده توسط سایه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:51 |

روزهای بدی رو می گذرونم

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:15 |
اتفاق بد تکراری

خیلی وحشتناکه که در عرض ۱ سال ۵ بار کیف پولتو گم کنی؟

 

 

دیگه نمی تونم برم بانک و یک بار دیگه درخواست عابرکارت کنم.

 

 دیگه روم نمی شه برم دنبال کارت دانشجوییم..

 

اصلا دیگه نمی توم یه کیف دیگه بخرم. البته بگذریم که ۴ تا از کیفهام هدیه بود.

 

 به نظرتون چیکار کنم که کیفم گم نشه؟

 

+ نوشته شده توسط سایه در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 14:29 |
سوال آخر

اگه بهت بگن کمتر از یک روز به عمرت باقی مونده چیکار می کنی؟

                   

+ نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |
...

دنیا دنیای شگفتی های ابلهانه است

 

 وجدان را می فروشند

  

تا در ازایش

 

 بادبادک حماقت را

 

 بر بلندای جانشان به پرواز در آورند

 

 بادبادکی که ترکشان می گوید

 

 با نخستین بوسه های بادی ولگرد

 

 ملالی نیست

 

 بگذار این جماعت

 

 با خیال بادبادک به یغما رفته

 

 ایمان ناچیزشان را به نخی بیاویزند

 

و ...

+ نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 18:19 |
خاموشی

سکوت و سکوت و باز هم سکوت.......

 

سکوتی پایان ناپذیر که نمی دونم آخرش به کجا ختم می شه، چه اتفاقی می افته، چی پیش میاد، خوب و بدش دیگه مهم نیست هرچی بود دیگه افتادم تو این مسیر و مجبورم تا آخرش پیش برم. می دونم آخر خوبی نداره ولی دیگه کاری نمیشه کرد. اگه ادامه بدم ممکنه یک اتفاق بیفته و اگر مخالفت صد تا اتفاق. بد و به بدتر ترجیح میدم.

 

این هفته خیلی روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم. خیلی بد و وحشتناک که حتی فکر کردن بهشون باعث میشه بند بند وجودم به لرزه بیفته.

 

اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم. فقط امیدم به خداست که همیشه پشتم بوده  و  کمکم کرده.

 

خاموشم

و در این خاموشی هزار حرف نگفته باقی است

حرف هایی هست که حتی اگر بخواهی هم نمی توانی آن ها را بیان کنی

حرف هایی هست که هیچ گوشی آن ها را در نمی یابد

هجوم کلمه ها بر روی زبانم همانند فوران آتشفشانی شده  که اجازه فوران کردن ندارد

در دریای سکوت غرقم  هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم

گل و لای و سنگریزه های ته این دریا آزارم می دهد

این سکوت سکوت لطیف و آرام بخش باران نیست

این سکوت سکوت وزش باد در علفزار نیست سکوت بی رحم و سنگینی است که وجودت را به حد انفجار می رساند

می ترسم می ترسم از زمانی که این آتشفشان فوران کند

+ نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:11 |